۳۰ شهریور ۱۴۰۵
سلام و عرض ادب
امروز را زدم به شاخ گاو رفت. جان شما نباشد، جان خودم نفهمیدم چطور گذشت. یادم هست همسرجان دل نمیکَند از خانه، یادم هست صبحانه آماده کردم.
یوگا بله، قرآن در حد قرار روزانه، بله، تمرینهای تورکی استامبولی، بله. همنشینی با جناب سعدی، بله، فراهم کردن مقدمات نهار، بله و دیگر چیزی یادم نیست چرا؟ ۶ بیدار شدم ۳ساعت گذشت چه کردم؟ دستاوردم؟
رفتم خرید. گرم بود. خفه شدم. محله کودکی، که هر بار میروم عکس هم میگیرم. زیاد میروم زیاد هم عکس میگیرم. امروز از فروشگاه مواد غذایی نسیم عکس گرفتم که عمر تابلوش گمانم قد عمر من است، شاید چند سالی کمتر اما یادم هست همیشه به چشمم میآمد چون هم اسمم بود. قزلآلای زنده دارد و از باغشان در نمیدانم کجا هم میوه فصل را میآورد میفروشد.
دنبال یک ساعت روی میزی فسقلی ساده برای رایا بودم. پیدا کردم خریدم ۵۰۰ تومن! یک باتری برای ترازو ۲۰۰ تومن! آخرهایشان است، نیست؟ هست گمانم. بلند بگو آمین.
گوشی داده بودم برای تعمیر، مغازه تعطیل بود.
در مسیر، چند تماس و چت و پیامک و آمدم رسیدم خانه. در آینه آسانسور دیدم هلویی که رفته عجب لولویی برگشته! پاییز کجایی؟ این تابستان که هنوز زورش میچربد! تقویم را هیچ نگاه میکنی شما؟
سر درد داشتم، خنکی خوردم، سردرد نرفت، شوری خوردم، باز بود، شیرینی خوردم، انگار نه انگار. دوش گرفتم، باز بود. گفتم شرمنده شقیقههای تپندهام کار، زیاد است، دردتان محترم من کار دارم عذر میخواهم. گوشی در گوش، کلاس را میشنیدم و نهار پختم و خوردیم و کمی خوابیدم و آقا پسر فرمودند برای تولد دوستم هدیه چی شد. راه افتادیم رفتیم خرید و تو میدانی این برای یک تنبل خانهپرست چه رنج بزرگی است: دوبار در یک روز از خانه بیرون رفتن.
تا کجاها که رفتیم و هیچی نبود. چرا جنسی در بازار نیست؟ آخرهایشان است؟ هست. بلند بگو آمین.
دست از پا درازتر آمدیم خانه. گفتیم به این پاساژ هم سری بزنیم. یک ساعت خریدیم این شکلی: یک موتور سیکلت خوشگل که یکی از چرخهایش ساعت است. ۵۵۰ تومن. عه! پس آن صبحی را گران خریدم. فدای سرم.
باز آمدم خانه. دخمل میرفت باشگاه، اوف چه تیپی! تازگیها لباسهای پدرش اندازهاش شده البته ترند شدن بیگسایز هم بیتاثیر نیست.
ادامه سردرد را رنج کشیدم و در ضمنش با همسرجان مجال خلوتی حاصل شد و گفتیم و خندیدیم و چقدر پست هپروتم را پسندید و یاد آن درخت بید مجنون جلوی بیمارستان کردیم و یک چیزهایی خوردیم که مثلن شام شود و دیگر هیچ.
حالا نشستهم اینجا روزم را میریزم روی کیبورد و در مانتیتور میبینمش. من که نفهمیدم چطور گذشتی روز عزیز اما بد نبودی. خدا به همراهت که به خاطرهها پیوستی.
توضیحک: این وبلاک را که نامش آفتواونوسیا به معنی خودارزیابیست، برای خودم مینویسم. چون دفتر ندارم، اینجا می نویسم. اگر قابل پخش باشد پسورد نمیگذارم و اگر آبروبر باشد پسورد میگذارم. پس بگذارید آبرویم در امان باقی بماند. (اینجا باید یک چند تا استیکر خنده و شوخی باشد که نیست چون حسش نیست.)